اين وبلاگ براي مدتي تا اطلاع ثانوي به روز نمي شود
با تشكر از همه كساني كه در اين مدت مرا از نظرات ارزشمندشان بهره مند كردند
فعلا خدانگهدار
يك روز مشرقي
وقتی که شعر حرف جدیدی نمی زند
شاعر به روی صندلی اش چرخ می خورد
وقتی تمام قافیه ها یکنواختند
آیا به غیرت غزلی بر نمی خورد؟
باید به روی زخم غزل مرهمی گذاشت
باید برای شعر به دنبال چاره بود
باید که حرف تازه ای از روزگار گفت
باید از آن چه می گذرد بر زمان سرود:
این روزها تداوم بی اعتمادی اند
این روزهای پر شده از اتفاقها
وقتی به جای جمع سپید کبوتران
صف می کشند دسته شوم کلاغها
وقتی که حرفهای قشنگ اتفاقی اند
وقتی کسی به فکر کسی نیست در زمین
وقتی که عشق له شده در زیر چکمه ها
در زیر چکمه های طمعکار آهنین
وقتی خدای خوب بشر پول شد و پول
وقتی شب سیاه به فردا نمی رسد
وقتی سپاه وسوسه بی باک می رسد
خوبی به گرد پای بدی ها نمی رسد
این روزها تلقی دلها از عشق چیست؟
جز پرسه های شب زدگی در هوس هوس
غیر از دویدنی عبث از روی سادگی
در کوچه های عشق، بریدن، نفس نفس
شهر فرنگ پر شده از ماسک های زرد
با ژست های مضحک عالیجناب ها
با حرف های کهنه و بی روح و خنده دار
سنگر گرفته در پس رنگ و لعاب ها
اما در آستانه یک روز مشرقی
روزی کسی می آید از آن سوی آسمان
قطعا برای روز مبادای آدم است
آن بیت ناب در غزل آخرالزمان
خواب بلند درد
اين هم غزلي از جنس فرياد!
در عمق وجودت عشق تكراري نيست
در وسعت چشم تو جفا كاري نيست
بي تاب ز غربت و ميان جمعي
در شهر براي عاشقان ياري نيست
آتش به زبان داري و طوفان به دلت
از خواب بلند درد بيداري نيست
در حنجره سكوت تو فريادي است
اشعار نگفته ات به لب جاري نيست
بر گرفته از : مجموعه شوكران عشق اثر من
عرفان آبی
بر بوم دردهای خودم رنگ می شدم
مانند یک تصور کمرنگ می شدم
قلبم پر از تلاقی تشویش و درد بود
آتشفشان خاطره ام سرد سرد بود
دنبال رد پای کسی بود باورم
کم داشت حس و حال صمیمانه دفترم
حالم گرفته بود که نام تو جان گرفت
از ابر واژه، صاعقه زد آسمان گرفت
شهر نگاه منتظرم خیس آب شد
آب و هوای صاف خیالم خراب شد
طوفان عشق با تو به پا شد برای من
در کشتی خیال، شدی ناخدای من
یک شور شاعرانه در اعماق من وزید
گویی مسیح بر نفس مرده ام دمید
عشق تو آهن دل من را مذاب کرد
انگار در دلم غم تو انقلاب کرد
بيگانه با زمين شدم و آشناي تو
پر زد دوباره مرغ دلم در هواي تو
در عارفانه های تو دیدم تمام عشق
در من وزید حس غریبی به نام عشق
فرياد بي صدا
در خود شکسته است کسی از گلایه ها
پنهان شده ست پشت هیاهوی سایه ها
خسته است از تمامی احساسهای خام
از امتداد حسرت و دلشوره ای مدام
از انتظارهای کسل، روزهای تر
از بغض های ترد گلوگیر شعله ور
از گامهای کند به جا مانده در غبار
از قاب خاک خورده ی اندیشه های تار
از آفتاب بر لب بوم پریده رنگ
از نعش شعرهای صمیمانه و قشنگ
یأسی به قدمت همه ی دردهای پیر
از بغض های هر شبه ی یک دل فقیر
آفت تمام خاطره اش را گرفته است
تصویر مرگ منظره اش را گرفته است
غرق سکوت مانده و کاری نمی کند
پاییزی است، فکر بهاری نمی کند
انگار این سکوت برایش همیشگی است
فریاد بی صدای صدایش همیشگی است
تحويل سال عشق
یک روز می شود که تو تعجیل می کنی
شب را به روز حادثه تبدیل می کنی
روزی عصای معجزه را با شکوه محض
حائل میان همهمه ی نیل می کنی
چادر نشین بادیه را مزد می دهی
فکری به حال دغدغه ی ایل می کنی
دستی به قلب زخمی هابیل می کشی
فکری به حال خنجر قابیل می کنی
تو آخرین کسی که کتاب قدیم را
در ذهن های یخ زده تحلیل می کنی
روزی طلوع می کنی و سال عشق را
در جمعه ای دوباره تو تحویل می کنی
وصف حال انسانها...
اين روزها جنون تاريك قدرت در گوشه گوشه اقليم هستي آنقدر فراگير شده
كه مرا به ياديكي از سروده هاي قديمي ام مي اندازد:
دگر نبود کسی از تبار انسانها
که جاودانه شود در دیار انسانها
شبی سیاه و فانوس آسمان خاموش
ستاره ای نگذشت از مدار انسانها
کتابهای کهن در غبار پوسیدند
و شد نگاه زمین سوگوار انسانها
ندای وسوسه روح های شیطانی
گرفت قدرت هر اختیار انسانها
تمام خاک زمین را به رنگی از خون کرد
جنون قدرت دیوانه وار انسانها
گداخت مزرعه سبز روح انسانی
در آتش هوس مرگبار انسانها
و عشق زير لگد هاي وحشي نفرت
شكست و خاطره شد در ديار انسانها
دلواپسی
این روزها برای دلم رنج می کشم
گیجم از انزوای دلم رنج می کشم
نزدیک تر شدم به زمین و زمینیان
از دوری خدای دلم رنج می کشم
دیگر هوای عشق به دادم نمی رسد
از سردی هوای دلم رنج می کشم
آیینه ی شکیل دلم صاف بود و حال
بی شک از انحنای دلم رنج می کشم
دیگر سکوت، حرف دلم را نمی زند
از یار بی وفای دلم رنج می کشم
در گور سرد خاطره ها دفن شد دلم
از مرگ بی صدای دلم رنج می کشم
دلواپسی برای دلم کار هر شب است
هر روز پا به پای دلم رنج می کشم
دیروز بود بار مصیبت به دوش دل
امروز من به جای دلم رنج می کشم
در جستجوی آسمان
هوای سرد میدان زیر صفر است
هوای این خیابان زیر صفر است
هوای کوچه های این حوالی
همیشه در زمستان زیر صفر است
ولی افزون به سرما آه! امروز
دمای قلب انسان زیر صفر است
زمین خاکی تر از هر سال و ماهی است
هوای گرم ایمان زیر صفر است
دمای اطلسی در انجماد است
هوای سرد گلدان زیر صفر است
برای هیچ قلبی هم مهم نیست
شب بی سرپناهان زیر صفر است
کسی در جستجوی آسمان نیست
تب خورشید سوزان زیر صفر است
خبري از صداي باران نيست...
خسته ام از طلوع تكراري
خسته ام از غروب سردرگم
خسته از بغض هاي هر روز و
حرفهاي هميشه مردم
با شمايم شما اي آدمها
شريانهاي من پر از درد است
آسمان نگاه من ابريست
همه جاي خيال من سرد است
روزها مي روند و مي آيند
من به اين روزگار بدبينم
در درخشان ترين دقايق هم
آسمان را سياه مي بينم
پشت آن ماسكهاي نوراني
هرچه ديدم فقط سياهي بود
چه مقدس دروغ مي گفتند
ژستشان ژست بي گناهي بود
باز هم بوق ممتد احساس
باز دلها پر از ترافيكند
كوچه هاي غريبه ديدار
گاه مرموز و گاه تاريكند
از زمين بوي مرگ مي آيد
شيشه زندگي ترك خورده
متزلزل شدند باورها
بر تن زخمها نمك خورده
باز در چارراه تنهايي
پسري خسته فال مي گيرد
باز هم در تنفسي مسموم
دختري بي پناه مي ميرد
اين زمستان چه قدر بيرحم است
خبري از صداي باران نيست
ما به پايان راه نزديكيم
هضم اين اتفاق آسان نيست

